|
گاه نویسه های قلم موجودی که ناخواندنی نگاشته شده ست
|
|
| ; |
+
شنبه 1390/12/20 ؛ دختری به سبکبالی باد
میخواهد وسیع شود ؛ آسمان شود ؛ لایق شود ؛ دریا شود ... دریابش معبودِ من...،
+
جمعه 1390/12/19 ؛ دختری به سبکبالی باد
دروغ کم نگفته به این دل... باید زیر بار میرفت آخر ! حالا خودش هم باورش شده... هوای محفل یاران میکند این روزها اشباع شده از هر هوایی غیر از این این روزها از یاران! عجیب تر می ترسد این روزها آسمانِ خاکستری دردش را می فهمد و بس آسمان مقصد خوبیست ؛ اگر بگذارند...
+
یکشنبه 1390/12/14 ؛ دختری به سبکبالی باد
به زنجیر کشیده شده پای رفتنم... چه شده مرا که اینگونه از اعماق وجود ناباورم!؟ بخدا قسم ، به این دو ، سه بهمنی که گذشت کافرم... من از فرداهای بی تو ، عجیب ؛ میترسم نامهربان! به عشق و قبله ات قسم دعایم کن ، جایِ یک "تنها انسان"... کاش اجابت میشدی... کاش اجابت میشدی ای اشکِ آسمان... دمادم ؛ نگهدارت باد خدای رحیم و رحمان... پ.ن: لعنت بر قانون، لعنت بر نظم، لعنت بر نثر...لعنت... پ.ن: یقه ی واژه هایم را نگیر... تازه آهاردار شده اند...
+
شنبه 1390/11/22 ؛ دختری به سبکبالی باد
پرده ی اول آهسته تر نگاه کن، حرارت این نگاه ذره ذره میسوزاندم؛ این سویِ ذره بینِ فاصله ها... بسوزان که میسازم با حرارتت خشت خام وجود را...
پرده ی دوم کوچه پس کوچه های نگاهش میدارد ناب سخن هایی. عطر انسانیتش از چند فرسخی مست خواهد کرد هر مشام آشنا! یی. این خیال نمگنجاند حتی در کنج غربت زده اش فکر بی وفایی... خیالِ خطاکارِ من از آنِ تو، خودت بگو کجای دنیای منی خدایی؟
پرده ی سوم آغوش که نخواهم دنیا نمیخواهم، آغوش نمیخواهم؛ دیگر چه میخواهی از قلب بیقرارم؟
پرده ی چهارم سکوت میکنم. آهسته تر سکوت میکنم. آنقدر آهسته که صدای قلب بیقرارم؛ بیقرارت کند که مبادا اگر بیش از این سکوت کنی، او نیز از شرم سکوت ما سکوت پیشه کند... دریاب سکوتم را...
+
یکشنبه 1390/11/16 ؛ دختری به سبکبالی باد
یا هو لپ هایش گل می انداخت. نگاهش را از من می دزدید. حرارت مضاعف تنش را از چند قدمی هم حس میکردم. گاهی حتی بغضش میگرفت و سر آخر هم نمیتواست راست نگوید... حتی وقتهایی که خیلی به ضررش میشد. حالا با چشمهای تیره اش نگاه به نگاهم میدوزد. لبخند میزند و به چه خوبی و در اوج اطمینان و سادگی دروغ تحویلِ نگاهِ متحیرم میدهد. اسمش را هم گذاشته دروغ مصلحتی! دنیایی شده به جان تو... پ.ن: بیزار شده ام از "م.ن" ها... نگو چرا که دروغ میگویم...
. . . . . . . . . . . . . . . . هیــــــــــــسس! نگو! این گوش این روزها بدهکار احدی نیست...
+
یکشنبه 1390/11/02 ؛ دختری به سبکبالی باد
با قدمهای دلواپسم مشتاقانه جاده های رسیدنت را بوسه میزنم کجای جاده جا گذاشتی مرا که سالهاست این حوالی پرسه میزنم یقین شده به این دل شکاک که زمین ندارد نشانی ز تو ماهِ مهربان برس به من که ببینی چگونه به شور تو به شهر آسمان ریسه میزنم پ.ن: بعد از مدت ها بالاخره یه چیزی نوشتم. خوشحالم که این احساس تبدار هنوز نفس میکشه... پ.ن: خدایا شکرت... بابت همه ی داده ها و نداده هات!
|